خرید بک لینک

بعضى شبها هم هستند كه بى هيچ دليل خاصى تلخند. امّا خدا را چه ديدى؟ شايد خاطر يك دوست در ديدِ پهناي آسمان دنيا تنگ شده، و همان دنيا را در چشم تو نيز آنقدر تنگ كرده است. اين طور شبها هر چه نگاه ميكنى به دور و برت ميبينى همه تنهايند. يعنى ميبينى يكنفر، حتى يكنفر نيست كه خاطرش آرام باشد، و بى دوست نباشد. بعد حس ميكنى اين تو هستى كه بايد جاى خالى يك دوست را براى همه آنها پُر كنى. تازه باز به ياد مياورى كه شب خودت هم تلخ بوده، و خودت نيازمند آنى كه دوستى از راه برسد و كام تو را شيرين كند.
اين طور شبها افكارت همينطور افسارگسيخته به همه جا سرك مي كشد. يك بار به ياد آن شخصى مي افتد كه همين چند شب پيش به كنار زمينِ فوتسال آمده بود تا بازى كند اما رك و پوست كنده به او گفتند "نفر نياز نداريم"؛ يك بار به ياد نيكويى هاى مردمان ميافتد. آن روز كه يكى راه خودش را دورتر كرد تا چترش را با آن بى خانمانى كه مي خواست خودش را تا ايستگاه مور برساند شريك شود.
اين چنين شبها دلِ تو مثل موم نرم مي شود. حس مي كنى چقدر هنوز راه هست براى آنكه مهربانتر باشى. چقدر دلها هستند كه تنهاى تو هستند. چقدر بارها بوده كه تو مي توانستى نگذارى دلى شكسته شود اما بزرگى نكردى. و چقدر بارها بوده كه آنچنان نيكويى اى كرده اى كه هر بار به يادش ميافتي قطره اشكى در ديده ات مي نشيند و به ياد خودت به انسانيّت درود مي فرستى ...

راستى چه بسيارند شبهايى كه بى هيچ سببى تلخند ...

برچسب: نویسنده: زهرا پارسامنش تاريخ: دوشنبه 6 آذر 1396 ساعت: 17:10

صفحه بندی